برچسب:
نویسنده: مهراد حکیمی
دلم مادر ميخواهد و بوي گلهاي چادر نمازش و صداي چرخش چرخ خياطي اش که آسمان را به زمين مي دوخت...دلم مادر ميخواهد تا دوباره عطر ياس را به ايوان خانه مهمان کند...دلم مادر ميخواهد تا لالايي هايش خواب غفلت را از سرم بپراند...دلم همان زن راست قامت عاشق را ميخواهد...بگذار همه به کودکي ام بخندند اما من دلم مادرم را ميخواهد...
برچسب:
نویسنده: مهراد حکیمی
برچسب:
نویسنده: مهراد حکیمی
وقتي پشت سر پدرت از پله ها مياي پايين و ميبيني چقدر آهسته ميره ميفهمي که پدر پير شده،وقتي داره صورتشو اصلاح ميکنه و دستش ميلرزه ميفهمي که پدر پير شده، وقتي بعد از غذا يه مشت دارو ميخوره ميفهمي که چقدر درد داره و هيچي نميگه... و وقتي ميفهمي که نصف موهاي سفيدش بخاطر غصه هاي تو هستش اونوقته که دلت ميخواد از غصه بميري...
برچسب:
نویسنده: مهراد حکیمی
برچسب:
نویسنده: مهراد حکیمی

برچسب:
نویسنده: مهراد حکیمی
برچسب:
نویسنده: مهراد حکیمی

برچسب:
نویسنده: مهراد حکیمی
دلم مادر ميخواهد و بوي گلهاي چادر نمازش و صداي چرخش چرخ خياطي اش که آسمان را به زمين مي دوخت...دلم مادر ميخواهد تا دوباره عطر ياس را به ايوان خانه مهمان کند...دلم مادر ميخواهد تا لالايي هايش خواب غفلت را از سرم بپراند...دلم همان زن راست قامت عاشق را ميخواهد...بگذار همه به کودکي ام بخندند اما من دلم مادرم را ميخواهد...
برچسب:
نویسنده: مهراد حکیمی
پشتم به تو گرم است،نميدانم اگر تو نبودي زبانم چطور ميپرخيد که صدايت نکنم!راستش را بخواهي گاهي حتي با تو کاري ندارم اما براي دل خودم صدايت ميزنم، بابا...آنقدر با دستهايت انس گرفته ام که گاهي دلم لک ميزند دستانم را بگيري...هر بار دستانم را ميگيري خيالم راحت ميشود ميدانم که هوايم را داري و من ميان ازدحام غريبي گم نميشوم و تو دستانم را محکم گرفته اي بابا...
برچسب:
نویسنده: مهراد حکیمی

برچسب:
نویسنده: مهراد حکیمی
وقتي پشت سر پدرت از پله ها مياي پايين و ميبيني چقدر آهسته ميره ميفهمي که پدر پير شده،وقتي داره صورتشو اصلاح ميکنه و دستش ميلرزه ميفهمي که پدر پير شده، وقتي بعد از غذا يه مشت دارو ميخوره ميفهمي که چقدر درد داره و هيچي نميگه... و وقتي ميفهمي که نصف موهاي سفيدش بخاطر غصه هاي تو هستش اونوقته که دلت ميخواد از غصه بميري...
برچسب:
نویسنده: مهراد حکیمی
فداي صداقت آن بي سوادي که وقتي ازش
پرسيدن عشق چند حرف است؟
گفت : چهار حرف
همه بهش خنديدن و او زمزمه کرد:
"پدرم"
برچسب:
نویسنده: مهراد حکیمی

برچسب:
نویسنده: مهراد حکیمی
مادر پيامبري بود با زنبيلي پر از معجزه...
يادم نمي رود در اولين سوز زمستاني، النگويش را به بخاري تبديل کرد...
برچسب: پیامبری به نام جرجیس,پیامبری به نام مانی,پیامبری به نام یسع,پیامبری به نام ارمیا,پیامبری به نام الیاس,پیامبری به نام پرهام,پیامبری به نام هود,
نویسنده: مهراد حکیمی