خرید بک لینک

مادرش آلزايمر داشت...


بهش گفت: مادر يه بيماري داري که به همين دليل بايد ببريمت خانه سالمندان.


مادر گفت: چه بيماري؟


پسر گفت: آلزايمر..يعني همه چيز را فراموش ميکني.


مادر گفت: انگار خودتم همين بيماري رو داري؟


پسر گفت: چطور؟


مادر گفت: انگار يادت رفته براي بزرگ شدنت چه زحمتايي کشيدم..


چقدر سختي کشيدم تا بزرگ شدي...


کمر خم کردم تا قد کشيدي...


پسر کمي فکر کرد و گفت: مادر منو ببخش.


مادر گفت:چرا؟


پسر گفت: براي کاري که ميخواستم بکنم.


مادر گفت: کدوم کار...؟



برچسب: نویسنده: مهراد حکیمی تاريخ: جمعه 24 مهر 1405 ساعت: 16:10

صفحه بندی