مادرش آلزايمر داشت...
بهش گفت: مادر يه بيماري داري که به همين دليل بايد ببريمت خانه سالمندان.
مادر گفت: چه بيماري؟
پسر گفت: آلزايمر..يعني همه چيز را فراموش ميکني.
مادر گفت: انگار خودتم همين بيماري رو داري؟
پسر گفت: چطور؟
مادر گفت: انگار يادت رفته براي بزرگ شدنت چه زحمتايي کشيدم..
چقدر سختي کشيدم تا بزرگ شدي...
کمر خم کردم تا قد کشيدي...
پسر کمي فکر کرد و گفت: مادر منو ببخش.
مادر گفت:چرا؟
پسر گفت: براي کاري که ميخواستم بکنم.
مادر گفت: کدوم کار...؟
برچسب:
نویسنده: مهراد حکیمی