کودکي به پدرش گفت:ديروز سر چهارراه حاجي فيروز رو ديدم؛ بيچاره چه اداهايي از خودش در مي آورد تا مردم به او پول بدهند؛ ولي پدر من ازش خوشم اومد نه چون ادا در مي آورد، ازش خوشم اومد چون چشماش شبيه تو بود. از فردا مردم حاجي فيروز را با عينک سر چهارراه ميديدند....
برچسب:
نویسنده: مهراد حکیمی