مادر پير شده و آشپزخانه از تنهاشدن نگران است...
يقه پيراهن پدر هراسان به آخرين دکمه هاي بسته شده به دست او خيره شده است...
فرشته ي مو سفيد خانمان کوله بارش را بسته...
امروز برايم خاطره ي اولين روز مدرسه ام را گفت که وقتي وارد کلاس ميشدم و او مي رفت گريه ميکردم...
خواستم بگويم آخر مهربان آن روز زجه هايم براي چهار ساعت نديدنت بود اما يک عمر نديدنت را چه کنم؟!!!اما نگفتم...
برچسب: نبودن هایی هست,نبودن ها,نبودن هایی هست که هیچ,نبودن هایی هست که,نبودن هات اسپات در ايفون,نبودن هایت,نبودن های تو,نبودن های عاشقانه,متن های نبودن,اس های نبودن,
نویسنده: مهراد حکیمی